تبلیغات
The right things, says Evrything... - پست های مهر 1386
 
       
 انتخاب برای Homepage اضافه کردن به Favorites
 
 
 
منوی اصلی
صفحه اصلی تماس با ما
آمار سایت خانگی کردن
Rss
 
اضافه کردن به علاقه مندی ها
موضوعات













































آرشیو مطالب
مهر 1387 (2)
شهریور 1387 (15)
مرداد 1387 (14)
تیر 1387 (2)
مهر 1386 (1)
شهریور 1386 (13)
مرداد 1386 (41)
تیر 1386 (9)
فروردین 1386 (6)
اسفند 1385 (3)
بهمن 1385 (2)
دی 1385 (5)
آذر 1385 (3)
آبان 1385 (6)
مهر 1385 (14)
شهریور 1385 (48)
مرداد 1385 (17)
تیر 1385 (30)
خرداد 1385 (9)
اردیبهشت 1385 (22)
سایت های همکار

زیباترین قالب های وبلاگ
گالری عکس| برنامه موبایل
همه چیز در مورد هری پاتر
سایت آموزشی ایرانیان
عاشقان آبی یونتوس
فرشته‌ی خیال
پت ومت
آوازی تنها برای تو
شوق پرواز
کوچکترین پایگاه دانلود و آموزش ایرانیان
وبلاگ جادویی
سهیل آنلاین
تكنولوژی جدید
گوگولی
اطلاعات عمومیت رو ببر بالا
رامین پی سی
خانه دانلود ایران
استریت بوی
کلاس ۱۰۳
کلوپ نوکیا
ریاضی شیرینی زندگی
teh rap
لینكدونی بی همتا

لینکستان

 پیدا کردن با شماره مبایل (-)
 تست مذهب (-)
 مرجع فونت های انگلیسی (-)
 ارسال sms رایگان (-)
 اطلاع از زمان قطعی برق مناطق مختلف تهران (-)
 صورتحساب موبایل (-)
 تمام فصول هری پاتر و قدیسان مرگبار (-)
 عند آموزش و ترفند (-)
 کوچکترین پایگاه دانلود و آموزش ایرانیان (-)
 دانلود سنتر وبلاگ (-)
 ترفندهای توپ نرم افزار های جدید سخت افزار بوتر .... (-)
 شكنجه‌ها در زندان اوغریب (-)
 مایكل جكسون در تهران (-)
 149 پس زمینه با کیفیت بالا (-)
 توهین به پیامبر گرامی اسلام (-)
  تبلیغات به شیوه ی برره ای! (-)
 چند ملیی ثانیه زندگی کردی؟! (-)

آمار سایت
نویسندگان :
[cb:post_author_name] ()
[cb:post_author_name] ()
[cb:post_author_name] ()

آمار بازدید :

امروز : جمعه 20 دی 1387
بازدید های امروز : 2
بازدید های دیروز : 31
كل بازدیدها : 4
كل مطالب :
كل نظرات :
ایجاد صفحه : - ثانیه

 صفحه های پی سی هوم:


   

تصویر تصادفی
 
 

 

, : خداحافظ
 

برای زیستن دو قلب لازم است

قلبی که دوست بدارد٬ قلبی که دوستش بدارند

قلبی هدیه کند٬ قلبی که بپذیرد

قلبی که بگوید٬ قلبی که جواب بگوید

قلبی برای من٬ قلبی برای انسانی که من می خواهم

تا انسان را کنار خود حس کنم...

 

برای آخرین بار سلام اما باز هم به گرمی سلام های قبل

خب امروز روز آخر پی سی هومه٬ منم باید پست خداحافظی خودم رو بزنم... خیلی کاره سختیه. من خیلی فکر کردم توی این پستم چی باید بنویسم٬خیلی حرفا دارم٬ حرف واسه گفتن زیاده! مشکل اینه نمی نتونتم انتخاب کنم کدوم رو بنویسم! واسه همین تصمیم گرفتم همشون رو بزارم کنار و به جاش یه متن رو واستون بزارم که ارزشش بی نهایت زیاده٬ به امید اینکه ازش خوشتون بیاد:

 

... آنوقت بود كه سرو كله ی روباه پیدا شد.

روباه گفت: سلام

شهریار كوچولو برگشت اما كسی را ندید. با وجود این با ادب تمام گفت : سلام.

صدا گفت: من اینجام، زیر درخت سیب...

شهریار كوچولو گفت: كی هستی تو؟ عجب خوشگلی!

روباه گفت: یك روباهم من.

شهریار كوچولو گفت: بیا با من بازی كن. نمی دانی چقدر دلم گرفته...

روباه گفت: نمی توانم بات بازی كنم. هنوز اهلیم نكرده اند آخر.

شهریار كوچولو آهی كشید و گفت: معذرت می خواهم.

اما فكری كرد و پرسید : اهلی كردن یعنی چه؟

روباه گفت: تو اهل اینجا نیستی. پی چی می گردی؟

شهریار كوچولو گفت: پی آدم ها می گردم. نگفتی اهلی كردن یعنی چه؟

روباه گفت: آدم ها تفنگ دارند و شكار می كنند. اینش اسباب دلخوری است! اما مرغ و ماكیان هم پرورش می دهند و خیرشان فقط همین است. تو پی مرغ می گردی؟

شهریار كوچولو گفت: نه، پی دوست می گردم. اهلی كردن یعنی چه؟

روباه گفت: یك چیزی است كه پاك فراموش شده. معنیش ایجاد علاقه كردن است.

        -     ایجاد علاقه کردن؟

روباه گفت: - معلوم است. تو الان واسه من یك پسر بچه ای مثل صدهزار پسر بچه ی دیگر. نه من هیچ احتیاجی به تو دارم نه تو هیچ احتیاجی به من. من هم واسه تو یك روباهم مثل صدهزار روباه دیگر. اما اگر منو اهلی كردی هردوتامون به هم احتیاج پیدا می كنیم. تو واسه من میان همه ی عالم موجود یگانه می شوی من واسه تو.

شهریار كوچولو گفت: - كم كم دارد دستگیرم می شود. یك گلی هست كه گمانم مرا اهلی كرده باشد.

روباه گفت: -بعید نیست. رو این كره ی زمین هزار جور چیز می شود دید.

شهریار كوچولو گفت: -اوه، نه! آن روی كره ی زمین نیست.

روباه كه انگار حسابی حیرت كرده بود گفت: - رو یك سیاره ی دیگر است؟

      -     آره.

      -     تو آن سیاره شکارچی هست؟

      -     نه.

      -     محشر است! مرغ و ماکیان چه طور؟

      -     نه.

روباه آه كشان گفت: - همیشه ی خدا یك پای بساط لنگ است!

اما پی حرفش را گرفت و گفت: - زندگی یكنواختی دارم. من مرغ‌ها را شكار می كنم آدم‌ها مرا. همه‌ی مرغ‌ها عین همند همه‌ی آدم‌ها هم عین همند. این وضع یك خرده خلقم را تنگ می كند. اما اگر تو منو اهلی كنی انگار كه زندگیم را چراغان كرده باشی. آن وقت صدای پائی را می شناسم كه با هر صدای پای دیگری فرق می‌كند، صدای پای دیگران مرا وادار می‌كند تو هفت تا سوراخ قایم بشوم اما صدای پای تو مثل نغمه‌ای مرا از سوراخم می‌كشد بیرون. تازه، نگاه كن آن‌جا آن گندمزار را می‌بینی؟ برای من كه نان‌بخور نیستم گندم چیز بی‌فایده‌ای است. پس گندمزار هم مرا به یاد چیزی نمی‌اندازد. اسباب تأسف است. اما تو موهات رنگ طلا است. پس وقتی اهلیم كردی محشر می‌شود! گندم كه طلایی رنگ است مرا به یاد تو می‌اندازد و صدای باد را هم كه تو گندمزار می‌پیچد دوست خواهم داشت...

خاموش شد و مدت درازی شهریار كوچولو را نگاه كرد. آن‌وقت گفت: - اگر دلت می‌خواهد منو اهلی كن!

شهریار كوچولو جواب داد: - دلم كه می‌خواهد، اما وقتِ چندانی ندارم. باید بروم دوستانی پیدا كنم و از كلی چیزها در آرم.

روباه گفت: - آدم فقط از چیزهایی كه اهلی می‌كند می‌تواند سر درآرد. انسان‌ها دیگر برای سر درآوردن از چیزها وقت ندارند. همه چیز را همین‌جور حاضر آماده از دكان‌ها می‌خرند. اما چون دكانی نیست كه دوست معامله كند آدم‌ها مانده‌اند بی‌دوست... تو اگر دوست می‌خواهی خب منو اهلی كن!

شهریار كوچولو پرسید: - راهش چیست؟

روباه جواب داد: - باید خیلی خیلی حوصله كنی. اولش یك خرده دورتر از من، می‌گیری این جوری میان علف‌ها می‌نشینی. من زیر چشمی نگاهت می‌كنم و تو لام تا كام هیچی نمی‌گویی، چون همه‌ی سوء تفاهم‌ها زیر سر زبان است. عوضش می‌توانی هر روز یك خرده نزدیك‌تر بنشینی.

فردای آن روز دوباره شهریار كوچولو آمد.

روباه گفت: - كاش سر همان ساعت دیروز آمده بودی. اگر مثلاٌ سر ساعت چهار بعد از ظهر بیایی من از ساعت سه تو دلم قند آب می‌شود و هرچه ساعت جلوتر برود بیشتر احساس شادی و خوشبختی می‌كنم. ساعت چهار كه شد دلم بنا می‌كند شور زدن و نگران شدن. آن وقت است كه قدر خوشبختی را می‌فهمم! اما اگر تو وقت و بی‌وقت بیایی من از كجا باید بدانم چه ساعتی باید دلم را برای  دیدارت آماده كنم؟... هرچیزی برای خودش قاعده‌ای دارد.

شهریار كوچولو گفت: - قاعده یعنی چه؟

روباه گفت: - این هم از آن چیزهایی است كه پاك از خاطره‌ها رفته. این همان چیزی است كه باعث می‌شود فلان روز با باقی روزها فرق كند. مثلاٌ شكارچی‌های ما میان خودشان رسمی دارند و آن این است كه پنجشنبه‌ها را با دخترهای ده می‌روند رقص. پس پنجشنبه‌ها بَره كشان من است: برای خودم گردش كنان می‌روم تا دم مُوستان. حالا اگر شكارچی‌ها وقت و بی‌وقت می‌رقصیدند همه‌ی روزها شبیه هم می‌شد و منِ بیچاره دیگر فرصت و فراغتی نداشتم.

به این ترتیب شهریار كوچولو روباه را اهلی كرد.

لحظه‌ی جدایی كه نزدیك شد روباه گفت: - آخ! نمی‌توانم جلو اشكم را بگیرم.

شهریار كوچولو گفت: - تقصیر خودت است. من كه بدت را نمی‌خواستم، خودت خواستی اهلیت كنم.

روباه گفت: - همینطور است.

شهریار كوچولو گفت: - آخر اشكت دارد سرازیر می‌شود!

روباه گفت: - همینطور است.

      -     پس این ماجرا فایده ای به حال تو نداشته.

روباه گفت: - چرا، واسه خاطرِ رنگ گندم.

بعد گفت: - برو یك بار دیگر گل‌ها را ببین تا بفهمی كه گلِ خودت تو عالم تك است. برگشتنا با هم وداع می‌كنیم و من به عنوان هدیه رازی را به‌ات می‌گویم.

شهریار كوچولو بار دیگر به تماشای گل‌ها رفت و به آن‌ها گفت: - شما سرِ سوزنی به گل من نمی‌نمانید و هنوزهیچی نیستید. نه كسی شما را اهلی كرده، نه شما كسی را. درست همان‌جوری هستید كه روباه من بود:‌ روباهی بود مثل صدهزار روباه دیگر. او را دوست خودم كردم و حالا تو همه‌ی عالم تك است.

گل‌ها حسابی از رو رفتند.

شهریار كوچولو دوباره درآمد كه: - خوشگلید اما خالی هستید. برایتان نمی‌شود مُرد. گفت و گو ندارد كه گل مرا هم فلان رهگذر گلی می‌بیند مثل شما. اما او به تنهایی از همه‌ی شما سر است چون اوست كه آبش داده‌ام، چون فقط اوست كه زیر حبابش گذاشته‌ام، چون فقط اوست كه حشراتش را كشته‌ام (جز دو سه‌تایی كه می‌بایست شب‌پره بشوند)، چون فقط اوست كه پای گِلِه‌گزاری‌ها یا خودنمایی‌ها و حتی گاهی بُغ كردن و هیچ نگفتن‌هاش نشسته‌ام، چون كه او گلِ من است.

و برگشت پیش روباه.

گفت: - خدانگهدار!

روباه گفت: - خدانگهدار!. و اما رازی كه گفتم خیلی ساده است: جز با دل هیچی را چنان كه باید نمی‌شود دید. نهاد و گوهر را چشم سَر نمی‌بیند.

شهریار كوچولو برای آن كه یادش بماند تكرار كرد: - نهاد و گوهر را چشم سَر نمی‌بیند.

      -    ارزش گل تو به قدر عمری است که به پاش صرف کرده ای.

شهریار كوچولو برای آن كه یادش بماند تكرار كرد: - .. به قدر عمری است به پاش صرف كرده‌ام.

روباه گفت: - انسان‌ها این حقیقت را فراموش كرده‌اند اما تو نباید فراموشش كنی. تو تا زنده‌ای نسبت به چیزی كه اهلی كرده‌ای مسئولی. تو مسئول گُلِتی...

شهریار كوچولو برای آن كه یادش بماند تكرار كرد: - من مسئول گلمَم... .

 

ندیده دوستتون داریم و به داشتن دوستایی مثل شما افتخار می کنیم.

 

 Pc-Home.mihanBlog.Com

                          زندگی صحنه یكتای هنرمندی ماست

                                         هركس نغمه خود خواند و از صحنه رود

                                              صحنه پیوسته به جاست

                                                          خرم آن نغمه كه مردم بسپارند به یاد

پی سی هوم

 
 

 
 

تاریخ :  یکشنبه 1 مهر 1386 | ساعت : 02:09 ق.ظ 

ارسال نظر | نظرات :  بیان انتقادات و پیشنهادات